برای گفتن من شعر هم به گل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
پاییز و بچه ها
مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق
با عطر یاد و خاطره هایش چه دیدنیست
آهنگ پاک زمزمه غنچه های ناز
از لابه لای وسعت سبزش شنیدنیست
مهر آمد و تبسمی از جنس نوبهار
روی لبان پاک و لطیف بنفشه هاست
گلبوته های شادی و شور و نشاط و عشق
دسته گلی ست آبی و در دست بچه هاست
مهر آمد و طلوع نجیب و بهاریش
در جای جای دفتر دل سبز و ماندنیست
شعر بلند خاطره های بهار شوق
در روزهای آبی و بی کینه خواندنیست
مهر آمد و نوید شکفتن و یک حضور
دل ها همه به پاکی برگ شقایق است
می گفت باغبان که بدانید قدر آن
چون بهترین و سبزترین دقایق ست
درگلستان سبز پر از عطر یاس عشق
آیینه های عشق و صفا رو به روی ماست
مهر آمد و درین تپش قلب زندگی
پرواز تا شکفته شدن آرزوی ماست
مریم حیدر زاده
گل من ، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر.
مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین
گل باغ آشنایی ، گل من کجا شکفتی
که نه سرو می شناسد
نه چمن سراغ دارد.
نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی نه بدست مست بادی گل آتشین جامی
نه بنفشه ای نه بویی نه نسیم گفت و گویی
نه کبوتران پیغام
نه باغهای روشن
گل من ، میان گلهای کدام دشت خفتی؟
به کدام راه خواندی
به کدام راه رفتی ، مه من
تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟
که بریده ریشه مهر ، شکسته شیشه دل
منم این گیاه تنها ؛
به گلی امید بسته...
همه شاخه ها شکستند!
به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم
در آن سیاه منزل
به هزاران وعده ماندیم
به یک فریب خفتیم .
م . آزاد
عجب شوری در این ظلمت سرا شد
ز شور ساکنان عالم نور
بگوش اهل دل فریاد جبریل
حکایت می کند از نفخه ی صور
شکست از تیشه کین شاخ طوبی
زغم آتش فشان شد نخله ی طور
زخون محراب و مسجد لاله گونست
امیر المومنین غرقاب خونست
چو از شمشیر کین شق القمر شد
زمین و آسمان زیرو زبر شد
قضا طرحی بساطی از عزا ریخت
چو شمشیر مرادی ، شعله ور شد
ز خون محراب و مسجد لاله گونست
امیر المومنین غرقاب خونست
مناجات علی امشب ز نخلستان نمی آید
صدای دلنشین شاه انس و جان نمی آید
علی در بستر مرگ است و مشغول وداع امشب
به خادم گو به مسجد خسرو جانان نمی آید
یتیمی دامن مادر گرفته اشک میریزد
که ای مادر چرا غمخوار ما طفلان نمی آید
حکیم از دیدن زخم علی نومید گردیده
حسن را غیر یأس از گفته ی لقمان نمی آید
تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
تو را به نام صدا می کنند
هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده ست
طنین شعر در نگاه تو در ترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
تو را چنان که دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها ، وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت تو را شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آیینه ، دیوار ، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو میگویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هر چه درین خانه است
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
به جز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی
فریدون مشیری
![]()
رو سنگ قبرم بنویس که جفا بدید و مرد
تو جهان و آدماش یه صفا ندید و مرد
ازدنیا وقشنگیاش چیزی نصیب اون نشد
از این همه دوست ومحب یه وفا ندیدومرد
خزون و با سختیاش چه مومنانه سر کرد
ولی آفتاب و گلای بهار و ندید و مرد
تو هجوم باد پاییزخمی به ابروش نیومد
تو بهار نسیمی اومدساقش و شکوند و مرد
سیل غارتگراومد خونش و ویرونه کنه
واسه حفظ مئمنش مقاومت ها کرد ومرد
دست غارتگر سیل خونش و ویرونه کرد
صاحب قلبش وکشت مثل یه دیوانه مرد
بعد سفر کردن یارش سر به بیابونا گذاشت
از همه دنیا و آدماش سالکانه برید و مرد
پای عشقش بنشست دل رو هوس خانه نکرد
ارزش عشق و بیاموخت چه عاشق
![]()
بي تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محمو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي
از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم : حذر از عشق ! ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من ، نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ، ندانم ، نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريست
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق دل آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فریدون مشیری
![]()
به نظر من شعر چکیده ی ادبیات هر زبان زنده ایه.مثل اینکه میگن میخوای مردمان یه مملکت رو بشناسی پادشاهش رو بشناس اینم یه چیزی تو همین مایه هاست که میخوای ادبیات یه ملتی رو بشناسی به شعرش رو بخونی خیلی چیزا دستگیرت میشه.
یادم که تو کتاب یکی از پایه های دبیرستان در مورد کنایه ها و مثل ها یه درسی بود که میگفت اینا به ادم کمک میکنن که راحت تر صحبت کنن و بدون این که مخاطبشون از کوره در بره منظورشون رو به طرف بفهمونن.
حالا این کنایه ها و مثل ها بیشترشون از توی دل شعرا بیرون میان که هم شعر رو شیرین تر و هم ملموس تر و قابل استفاده تر میکنن.
بر همین راستا بنده تصمیم گرفتم که شعرایی با محتواتر و روون تر تو این وبلاگ بذارم و همچنین از اشعار و امثال زبان مادری خودم (ترکی) که واسه خودش دریای ادب و فرهنگ و هنر نثر و شعر البته با ترجمه استفاده کنم تا دوستان فارسی زبان بی بهره نباشن